تبليغاتX
آنجل

آنجل

شروع جدید برای وبلاگ angels.blogfa.com

بزرگان گویند

 

1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2- هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...

 3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...

 4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..

 5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

 6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

 7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه.

 8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...

 9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

 10- یکی میگوید : شب شده است. .. درحالی که دیگری میگوید : صبح در راه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 12:21  توسط انجل  | 

قسمتی ازدست نوشته‌های مهاتماگاندی

به یاد داشته باش  من می ‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته ‌خو یاشیطان صفت باشم .  من می توانم تو را دوست داشته یااز تو متنفرباشم،   من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،  چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است  و توهم به یاد داشته باش  من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و  توهم به یاد داشته باش  منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ،  تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

  لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى .

 می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم.  می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم.  این جهان مملواز انسانهاست ، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

 تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند ومیستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،  چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم.

 یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى  همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.  نامت را انسانى باهوش بگذار اگرانسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط انجل  | 

سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ....    ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن .....   روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.   ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.   من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.   کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟   هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

  بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!     

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

  ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...

  حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

  ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:51  توسط انجل  | 

خوشبختی واقعی

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.  ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. 
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ 
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. 
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. 
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ 
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. 
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ 
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد!...؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:50  توسط انجل  | 

ملاصدرا می گوید

 

  خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

 و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

 پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.

 همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

 طفل مي‌شود عقيمان را. اميد مي‌شود نااميدان را.

 راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

 شمشير مي‌شود رزمندگان را.

 عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و

 بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط انجل  | 

برای تو که آخرین هستی

به نام او

گفتم: بیا تکلیف خودمان را مشخص کنیم؛ من مسیر روشنی برای آینده می خواهم.

جواب داد: تو با معیارهای من نمی خوانی و من هم با معیارهای تو؛ اصلاً ما به درد هم نمی خوریم.

گفتم: اینکه تو با معیار من می خوری یا نه را بسپار به خودم اما بگو چرا من را قبول نداری.؟

جواب داد: من فعلاً می خواهم زندگی کنم، می خواهم با دوستانم باشم، با همه شان؛ در این سن نمی خواهم کسی من را محدود کند. باور کن این «نه» گفتن به تو نیست. تو هم مثل همه دوستان من! می دانی که دوستت دارم اما الان این کار برایم سخت است.

گفتم: این روزها آرزوی با تو بودن را دارم. نمی خواهم محدودت کنم. تو آزادی! هر وقت خواستی پرواز کن اما یادت باشد من فقط یک بار از تو خواهم خواست که با هم زندگی کنیم. مجالی بیشتر از این نخواهی یافت که تو را دوباره بازخوانم.

جواب داد: من از زندگی یک عشق واقعی می خواهم، من تو را شناخته ام و بس! می خواهم کسان دیگری را بشناسم. دوست دارم فرصت های دیگری را جست و جو کنم.

گفتم: همه عشق منم. آنچه دنبالش هستی. در آن زندگی که برایت خواهم ساخت، فراوان خواهی یافت. یادت نرود آن قدر زیادند این روزها بازیگران عشق که ممکن است تو را با این قلب پاک به بیراهه ببرند. آنها حریف عشق هستند نه مرد عشق.

جواب داد: نمی توانم! نمی خواهم که از من رنجیده شوی. دنبال فرصت های جدید هستم.

گفتم: بسیار خب اما نمی توانم نگرانت نباشم.

جواب داد: می خواهی نظرم را تغییر دهی؟

گفتم: در من توان این نیست که نظر تو را تغییر بدهم اما ایمان دارم که انسان ها به هر تصمیمی که می گیرند، باید پایبند باشند. من به تو احترام می گذارم اما بدان که روزگار ما فرصتی برای شناخت انسان ها نگذاشته است. این روزها قلب کمتر انسانی پاک است. مسیر سختی را انتخاب کرده ای. آدم های دوروبرمان پیچیده شده اند و فکرهاشان زیبا نیست. روزگار ما روزگار عشق های خوب نیست و این را تو هنوز نمی دانی.

                                                                                                 "بخند به روی دنیا"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:48  توسط انجل  | 

آرام ولي مصمم

 

دو قطره آب اگر كنار هم قرار بگيرند چه مي كنند؟

جواب: آنها تصوير قطره ديگر را در خود ديده وبه هم مي پيوندند و يك قطره بزرگتر تشكيل مي دهند.

اگر چند سنگ به هم نزديك شوند چه مي شود.؟

آنها هيچ گاه با هم يكي نمي شوند.

شايد تصوير سنگ ديگر را تا حدودي در خود ببينند!

هر چه سخت تر و قالبي تر باشيد فهم ديگران برايتان مشكلتر و در نتيجه احتمال بزرگتر شدنتان نيز كاهش مي يابد.

مهارتهائي كه شما را در جهت آرامش، بزرگوار تر و اجتماعي تر شدن كمك خواهد كرد را به ياد داشته باشيد

نرمي

بخشش

مدارا

پشتكار

حال چه چيزي سخت تر و  مقاوم تر است.

آب يا سنگ!؟

اگر سنگي از كوه سرازير شود و به مانعي برخورد كند چه مي كند؟

اگر مانع كوچك باشد از روي آن عبور مي كند.

اگر متوسط باشد آن ر ا در هم مي شكند.

اگر بزرگ تر باشد پشت آن مي ايستد تا تقدير بعدي چه باشد.

اما آب چه مي كند:

ابتدا سعي مي كند مانع را با خود همراه كند

اگر نتوانست

آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از كوچكترين روزنه مي گردد

و اگر نتوانست

صبر مي كند تا به اندازه كافي قوي شود آنگاه يا از روي مانع عبور مي كند و يا مانع را در هم مي شكند

آب در عين نرمي و لطافت در مقايسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولين مانع جدي مي ايستد ولي آب راه خود را به سمت دريا مي يابد

در زندگي بايد معناي واقعي سرسختي و استواري و مصمم بودن را در دل نرمي و گذشت جست وجو كرد.

گاهي لازم است كوتاه بيائي

گاهي نگاهت را به سمت ديگري بدوز

صبور بايد بود

اما هميشه مصمم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:48  توسط انجل  | 

داستان آهنگر

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شده بود، گفت: « واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده »

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد، او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود :

« در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکۀ فولاد را به اندازۀ جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست »

آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد :

« گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغۀ شمشیر مناسبی در نخواهد آمد »

 

باز مکث کرد و بعد ادامه داد :

« می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز، مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن »

 

 

                                                                                                        از وبلاگ خیالات

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:4  توسط انجل  | 

من کم کم داره يادم ميره

 

يکي بود يکي نبود.. يه روزي روزگاري يه خانواده ي سه نفري بودن. يه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتي خدا يه داداش کوچولوي خوشگل به دخترکوچولوي قصه ي ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

دخترکوچولو هي به مامان و باباش اصرار مي کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش مي ترسيدن که دختر کوچولوشون حسودي کنه و يه بلايي سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهاي دخمل کوچولوي قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روي سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدي ……….

به من مي گي قيافه ي خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم ميره...

 

                                           از وبلاگ http://khatamifar.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:26  توسط انجل  | 

من و رئیسم

 

۱-  وقتي من يك كاري را دير تمام ميكنم، من كند هستم.
    وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.

 ۲- وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
    وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.

۳- وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه   دهم.
   وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.

۴-  وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
     وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري ميكند.

۵-  وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
    وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.


۶-  وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم.
     وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.


۷-  وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
     وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.

۸-  وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
     وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد ميرفت چون خيلي كار كرده است.

۹- وقتي من كار خوبي انجام ميدهم، رئيسم هرگز به خاطر نميآورد.
    وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نميكند

 

KILL YOUR BOSS

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:13  توسط انجل  |